توبه ی نصوح: زنی برای دو شوهر؟!

نصوح مردی بود که ظاهری زنانه داشت و از این موقعیت خود سوء استفاده می کرد و در حمام زنانه دلاک بود. تا اینکه روزی در حمام، مروارید دختر پادشاه گم شد و کار به تفتیش بدنی رسید... نصوح که دزد نبود ولی می ترسید رازش فاش شود، از ته دل توبه کرد و از خدا خواست مروارید پیدا شود...
تا اینجای داستان را در قسمت قبل خواندیم. و اما باقی ماجرا:

نصوح، وقتی توبه کرد و دعایش مستجاب شد، از آنجایی که از کارهای زشت گذشته اش توبه کرده بود و نمی توانست به دلاکی ادامه دهد و از طرفی هم مردم دوستش داشتند و از او دست بردار نبودند، مجبور شد آن شهر را ترک کند و چون هیچ هنر خاصی نداشت، بیابان نشین شد و تنها. او به کوهی که در چند فرسخی شهر بود رفت و زندگی اش را به عبادت خداوند اختصاص داد.

اتفاقا شبى در خواب دید کسى به او مى گوید: «اى نصوح! چگونه توبه کرده اى در حالیکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟! تو باید کارى کنى که گوشتهاى بدنت بریزد تا توبه ات کامل شود.» وقتی نصوح از خواب بیدار شد، با خودش عهد کرد که هر روز، سنگهای کوه را جا به جا کند تا تمام گوشتهای تنش که از حرام بود، از بین برود.

روزی در حال کار، میشی را دید که در کوه آزادانه می گشت و چرا می کرد. از آنجا که در آن اطراف هیچ گله ای نبود، نصوح با خودش فکر کرد که حتما این میش از دست صاحبش فرار کرده و به اینجا آمده است. باید از او مراقبت کنم تا وقتی صاحبش آمد، میش را سالم به او تحویل دهم.

پس رفت و آن میش را گرفت و درجائى پنهانش کرد و از همان علوفه و گیاهانی که خودش مى خورد به آن نیز مى داد. تا موقعیکه یک کاروان که راه را گم کرده و مردمش به شدت تشنه بودند، به آنجا رسیدند. همینکه نصوح را دیدند از او آب خواستند.

نصوح گفت: «ظرفهایتان را بیاورید تا من به جاى آب، به شما شیر دهم.» مردم ظرف مى آوردند و نصوح آنها را از شیر پر مى کرد و به قدرت الهى شیر تمام نشد و به همه رسید و نصوح آن گروه را از تشنگى نجات داد و آنها را در مسیر راهنمایی کرد.

کاروانیان راهى شهر شدند و هرکدام، در موقع حرکت در برابر خدمتى که نصوح به آنان کرده بود هدیه ای به او دادند و چون راهى که نصوح به آنها نشان داد، به شهر نزدیکتر بود، آنها براى همیشه رفت و آمد خود را از آنجا قرار دادند. به تدریج سایر کاروانها هم از این راه مطلع شدند. آنها نیز همین راه را انتخاب کردند.

عبور کاروانها، برای نصوح درآمدهایی داشت. او کم کم از محل این درآمدها، بناهایی ساخت و چاه آبی حفر کرد و زراعت کوچکی به راه انداخت. کم کم مردم کم درآمد از شهرهای دیگر، پیش نصوح آمدند و از زراعت و آب آن منطقه استفاده کردند. نصوح هم به عنوان مالک آنجا، اداره ی شهر کوچک خود را به عهده گرفت و سعی می کرد عدالت را برقرار کند.

رفته رفته آوازه و حسن تدبیر نصوح به گوش پادشاه وقت که پدر همان دختر بود، رسید. از شنیدن این خبر به شوق دیدنش افتاد و دستور داد تا وى را به دربار دعوت کنند. اما نصوح که دل از دنیا بریده بود و زندگی ساده ی خودش را می خواست، امتناع کرد. پادشاه هم وقتی عذر او را شنید، تصمیم گرفت خودش به دیدار او برود، ولی اجل امانش نداد و در بین راه جان داد.

نصوح وقتی فهمید پادشاه به قصد دیدن او می آمده که در راه مرده است، به رسم احترام، به مراسم تشییعش رفت و در خاکسپاری او شرکت کرد. از آنجایی که پادشاه پسری نداشت، ارکان دولت که آوازه ی نصوح را شنیده بودند، تصمیم گرفتند حکومت را به او بسپارند و نصوح را به زور به پادشاهى منصوب کردند.
نصوح که چاره ای نداشت، قبول کرد و مثل گذشته، تمام تلاشش را برای برپایی عدالت کرد. در نهایت تصمیم گرفت که با دختر پادشاه ازدواج کند.

اما در شب عروسی، شخصی سراغ او رفت و گفت: «چند سال قبل، به کار چوپانى مشغول بودم و میشى از من گم شده بود و اکنون آن را در نزد تو یافته ام، مالم را به من رد کن!»

نصوح گفت: «درست است. همین حالا امر مى کنم میش را به تو تسلیم کنند.» شخص تازه وارد بار دیگر گفت: «چون میش مرا نگهدارى کردى، هرآنچه از شیرش خورده اى به تو حلال باد، ولى آن مقدار از منافعى که به تو رسیده است، باید نصفش را به من بدهی.»

نصوح دستور داد تا هر مالی که در اختیار دارد، نصفش را به وى بدهند و حتی کشور را نیز بالمناصفه بینشان تقسیم کنند. بعد از چوپان معذرت خواهى کرد تا نزد همسرش برود. در آن موقع شبان گفت: «اى نصوح! فقط یک چیز دیگر مانده که هنوز قسمت نشده؟!» نصوح پرسید: «کدام است؟» چوپان گفت: «همین دختریست که به ازدواج خود درآورده اى، چون او هم از منفعت میش من است!»

نصوح گفت: «قسمت کردن او که ممکن نیست! بیا و از این کار درگذر تا من نصف دارایی خودم را هم به تو بدهم.» اما چوپان نپذیرفت. نصوح گفت: «تمام دارایی ام را می دهم تا صرف نظر کنی!» باز هم چوپان نپذیرفت. نصوح گفت: «حالا که تو نمی گذری، من از او می گذرم و او را به تو می بخشم.»

در این هنگام شبان جلو آمد و خطاب به نصوح گفت: «بدان نه من شبان هستم و نه آن میش است، بلکه ما هر دو ملکى هستیم که از براى امتحان تو فرستاده شده ایم...»
در آن موقع، میش و چوپان هر دو از نظر غائب شدند. نصوح شکر الهى را بجا آورد و پس از عروسى تا مدتى که زنده بود عبادت و سلطنت مى کرد تا درگذشت.

منبع:
کتاب انوار المجالس، ص 433، به نقل از کتاب قصص التوابین یا داستان توبه کنندگان، على میرخلف زاده، بخش چهل داستان، داستان شماره 2. به نقل از http://www.ghadeer.org/site/qasas/lib/tavab/fehrest.htm.
بازنویسی:
پژواک

توبه ی نصوح- مرد زن نما! قسمت اول

حتما تا به حال اصطلاح توبه ی نصوح را شنیده اید. اما شاید ندانید که ماجرای نصوح و توبه اش چه بوده که انقدر معروف شده و سر زبانها افتاده است. ماجرا از آنجا شروع می شود که نصوح، مردی بود بدون ریش (هرگز ریشی در صورتش نمی رویید) که اندام ظاهری اش هم شبیه زنان بود؛ طوری که هر کس او را می دید، از روی ظاهر فکر می کرد که زن است. نصوح هم از این قضیه سوء استفاده می کرد و خودش را زن جا زده و در حمام زنانه، کارگری می کرد و به قولی دلاک بود.

از آنجایی که قدرت بدنی مردانه ای داشت، بسیار تیز و قوی بود و به همین خاطر همه زنها مایل بودند کارشان را او عهده دار شود. کم کم آوازه ی نصوح و حرفه ای بودنش! به گوش دختر پادشاه رسید و او هم خواست تا نصوح را از نزدیک ملاقات کند. به همین خاطر دستور داد حمامی را آماده و خلوت کنند و از ورود اشخاص متفرقه بآنجا جلوگیرى نمایند. سپس نصوح را به همراه خود به حمام برد و شستشوی خودش را به او سپرد.

وقتی حمام شاهزاده تمام شد و برای پوشیدن لباسهایش رفت، فهمید که یک مروارید گرانبها از میان لوازمش گم شده است. به همین خاطر، دستور داد تا دو نفر از مأمورانش، تمام افرادی را که در حمام بودند، تفتیش کنند. مأمورین، کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد بازدید قرار دادند. همین که نوبت به نصوح رسید، با اینکه روحش از دزدی خبرنداشت، ولى از این جهت که مى دانست اگر تفتیشش کنند کارش به رسوائى کشیده خواهد شد، اجازه نداد تفتیشش کنند. به همین خاطر همه فکر کردند دزدی کار اوست!

نصوح که تنها راه نجات خودش را در این دید که در میان خزانه ی حمام پنهان شود، ناچار خود را به داخل خزانه رسانید و همینکه دید مأمورین براى گرفتنش به خزانه وارد شدند و فهمید که دیگر کارش تمام است و الان است که رسوا شود، به خداى متعال از ته دل توجه عمیقى کرد و از روى اخلاص، از کرده هاى خود پشیمان شد و دست حاجت بدرگاه الهى دراز نمود و از او خواست که از این غم رسوائى نجاتش دهد.

در همان گیر و دار بود که ناگهان از بیرون خزانه صدا زدند که آن بیچاره را رها کنید که مروارید شاهزاده پیدا شد! نصوح که فهمید توبه اش نتیجه بخش بوده است، خسته و نالان شکر الهى را به جا آورد و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت و هر چه مال از راه گناه در آورده بود، همه را بین فقرا قسمت کرد.
اما داستان نصوح و توبه اش به همین جا ختم نمی شود. در قسمت بعد می خوانیم که چگونه مردم شهر نصوح را رها نکردند و باقی ماجرا. ان شا الله.
بود مردى پیش ازین نامش نصوح
بد ز دلاکیِ زن او را فتوح‏
بود روى او چو رخسار زنان
مردیِ خود را همى کرد او نهان (1)

پی نوشت:
1.      مثنوی معنوی، دفتر پنجم

منبع:
کتاب قصص التوابین (داستان توبه کنندگان)، علی میرخلف زاده، بخش چهل داستان، داستان دوم؛ به نقل از http://www.ghadeer.org/site/qasas/lib/tavab/tavvab02.htm#link21
 

ماجرای توبه علی گندابی و استجابت دعایش در نماز


علی نامی که در محله فعلی که مصلای همدان نام دارد و در گذشته به آن گنداب میگفتند زندگی می کرد! به همین دلیل او را علی گندابی صدا می کردند. علی گندابی چهره ای زیبا بهمراه چشمهای زاغ و موهای بور داشت که یک کلاه پشمی خیلی زیبایی هم سرش میکرد.

لات بود اما یکجور مرام و معرفت ته دلش بود،برای مثال یکروز که تو قهوه خانه نشسته بود و یک تازه عروس به او نگاه میکرد، به خودش گفت علی پس غیرت کجارفته که زن مردم به تو نگاه میکنه؟ بعد کلاهش را درآورد و بعد از ژولیده کردن موهاش از قهوه خونه بیرون رفت.

 یک روز آقای شیخ حسنی که از روضه خوان های همدان بود، برای روضه خوانی به یک روستا رفته بود. او تعریف کرده که: رفتم روضه را خواندم آمدم بیام که دیر وقت بود و دروازه های شهر رو بسته بودند و هنگامیکه خواستم به روستا برگردم، یادم افتاد که فردا در نماز جمعه سخنرانی دارم و گفتم اگر بمونم از دست حیوان های درنده در امان نخواهم ماند. زمانیکه خواستم در بزنم، دیدم علی گندابی با رفقاش عرق خورده و داره اربده کشی میکنه. دیگه گفتم خدایا توکل به تو و در زدم که دیدم علی گندابی درو باز کرد، اربده می کشید و قمه دست داشت.

گوشه عبای منو گرفت و کشون کشون برد و گفت: آق شیخ حسن این موقع شب اینجا چیکار میکنی ؟ گفتم: رفته بودم یه چند شبی یه جایی روضه بخونم که گفت: بابا شما هم نوبرشو آوردید، هر 12 ماه سال هی روضه هی روضه. گفتم: علی فرق میکنه و امشب، شب اول  محرمه اما تا این رو بهش گفتم علی عرق خورده قمه به دست جا خورد، بطوریکه سرش را  به دروازه می زد با خودش می گفت: علی این همه گناه توی ماه محرمم گناه.

به شیخ حسن گفت شیخ به خدا تیکه تیکت میکنم اگه برام همینجا روضه نخونی که شیخ میگه: آخه حسن روضه منبر میخواد . روضه چایی میخواد، مستمع میخواد. گفت: من این حرفاحالیم نیست منبر میخوای باشه من خودم میشم منبرت. چهار دست و پا نشست تو خاک ها بشین رو شونه من روضه بخون، اومدم نشستم رو شونه های علی شروع کردم به روضه خوندن که علی گفت: آهای شیخ این تجهیزات رو بزار زمین منو معطل نکن صاف منو ببر سر خونه آقا ابولفضل عباس و بهش بگو آقا علیت اومده. من هم روضه رو شروع کردم: "ای اهل حرم پیر علمدار نیامد/ سقای حسین نیامد" دیدم یک دفعه دارم بالا و پایین میرم و دیدم علی گندابی از شدت گریه یک گوشه صورتش را گذاشته رو زمینو اشک میریزه.

 روضه که تموم شد، علی گندابی گفت: شیخ ازت ممنونم میشم یک کار دیگه هم برام انجام بدی؟ رویت رو بکنی به سمت نجف امیر المومنین به آقا بگی علی قول میده دیگه عرق نخوره. گفتم باشه و رفتیم خونه. فردا که در مسجد بالای منبر رفتم، گفتم : آهای مردم به گوش باشید که علی گندابی توبه کرده. روضه که تموم شد مستقیم به در خونه علی گندابی رفتیم، در که زدیم زنش در رو باز کرد، گفتیم با  علی گندابی کار داریم  که زنش گفت علی گندابی رفت، دیشب که اومد خونه حال عجیبی داشت گفت باید برم، جایی جز کربلا ندارم یا علی آدم میشه بر میگرده یا دیگه بر نمیگرده.

علی گندابی رفت مدتی مقیم کربلا شد و کم کم که دیگه خالی شده بود رفت نجف اشرف. میرزای شیرازی که به مسجد میومد تا علی رو نمی دید نماز نمیخوند، تاعلی هم خودش رو برسونه. یک روز که با هم تو مسجد نشسته بودن و علی داشته نماز میخونده به میرزای شیرازی خبر میدن که فلان عالم در نجف به رحمت خدا رفته، گفت: باشه همینجا یه قبری بکنید نمازشو میخونم بعد خاکش میکنیم. خبر اومد که قبر حاضره اما مرده زنده شد و قلبش به کار افتاده که میرزا گفت: قبر رو نپوشونید که حتما حکمتی در کاره. نماز دوم شروع کردن تموم که شد گفتن میرزا هر کاری میکنیم علی از سجده بلند نمیشه، اومدن دیدن علی رفته، علی تموم کرده بود .

میرزا گفت: میدونید علی تو سجده چی گفته؟ خدا رو به حق امام علی قسم داد و گفت: خدایا یک قبر زیر قدم زائرای امام علی(ع) خالیه میزاری برم اونجا....

صوت داستان توبه علی گندابی

انتهای پیام/
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۲۶
در حال بررسی: ۱
انتشار یافته: ۷۴
ابوالفضل
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۳:۱۷ - ۱۳۹۲/۰۵/۰۳
4
69
سلام خیلی خیلی عالی بود دلم شکست
سیما
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۰۷ - ۱۳۹۲/۰۵/۰۶
5
50
خیلی عالی بود ، تاثیر گذار و به وجد در اومدیم
سیما
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۰:۲۵ - ۱۳۹۲/۰۵/۰۶
5
50
عالی بود حالم عوض شد
رامین
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۷:۱۰ - ۱۳۹۲/۰۵/۰۹
4
39
واقعا عالی بود تحت تاثیر قرار گرفتم
سیامک
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۲۹ - ۱۳۹۲/۰۶/۱۹
5
36
سلام واقعا این داستان برایه افرادی مثه من درس ادمیت میده اومیدوارم جوانهایه دیگه هم مثه من این داستان روبخونن تاعشق حسین بیشتر در دلشون جابگیره
azam
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۳۸ - ۱۳۹۲/۰۶/۲۲
4
28
خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۵۲ - ۱۳۹۲/۰۶/۲۴
2
26
عالیه
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۰:۵۵ - ۱۳۹۲/۰۷/۲۲
2
19
خیلی عالی بود.
حقیر
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۰۷ - ۱۳۹۲/۰۸/۰۲
2
24
بیهوده مپندار توای بی خبر از عشق...دیوانگی عشق حسین عین کمال است...
تسلیم
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۱:۲۷ - ۱۳۹۲/۰۸/۰۷
4
19
سلام. به این داستان اعتقاد دارم و برام ارزشمنده.رد ش نمیکنم و آرزو میکنم که که خدای متعال به ما هم نظری بکنه ...

فقط یه جای این داستان برای خیلی ها ممکنه مبهم باشه.این که یه شیخ یه ملا واقعا میگه منبر میخوام و میره میشینه رو شونه های علی گندابی؟؟
به نظرم این مطالب از اون چیزهایی هست که افرادی رو که اعتقاد ندارن بی اعتقادتر میکنه.
شاید اگه تو تعریف این داستان این مورد ذکر نمیشد بهتر بود.
یاعلی
سمیرا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۴۲ - ۱۳۹۲/۰۸/۱۱
2
14
خوب بود
مریم
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۰۴ - ۱۳۹۲/۰۸/۱۲
2
13
خوش به حال علی
مینا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۴۳ - ۱۳۹۲/۰۸/۱۲
2
15
خیلی دوست دارم
رحمان
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۷:۳۶ - ۱۳۹۲/۰۸/۱۳
3
15
سلام واقعا عالی بود ممنون.خسته نباشید
مهدی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۰۱ - ۱۳۹۲/۰۸/۱۵
1
15
عالی بود
روح الله نوتاش
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۲۸ - ۱۳۹۲/۰۸/۱۵
2
13
خداییش دستتون درد نکنه خیلی زیبا و آموزنده بود
محمد
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۰:۴۶ - ۱۳۹۲/۰۸/۱۵
4
14
بیاییدخداوندروبه امام حسین قسم بدیم ماهم عاقبت به خیربشیم .خوشابه سعادت علی گندابی وعلی گندابی ها.
احمد تاجیک
|
United States
|
۰۱:۱۶ - ۱۳۹۲/۰۸/۱۸
4
13
ای کاش خداوندتوبهی همه ماراقبول می کرد
رضا وفاطی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۳:۵۱ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۲
0
7
واقعا خیلی اموزنده بود .نوکرم ابلفضل
عاشق کربلا نوکر اقا امام حسین و اهل بیتش
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۰:۰۹ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۳
1
6
خدایا مارو براه راست هدایت کن مارو جزء شفاعت کنندگان رسول الله و خاندان پاک و مطهرش قرار بده یا حسین (ع) فدای لب تشنه ات السلام علی الحسین وعلی علی بن الحسین وعلی اولاد الحسین والا اصحاب الحسین اللحم صل الله محمد وال محمد و عجل فرجهم
الناز
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۰:۴۱ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۳
1
11
تمیدونم چی بگم وقتی شنیدم اینو دلم بدجور کربلا میخواد یا حسینم منم صدا کن
ابوالفضل بیات
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۵:۴۲ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۳
5
8
سلام ممنون.خسته نباشید
سعید
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۳:۲۶ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۳
1
9
علی آقا شما که از امیرالمومنین عابرو گرفتی...مارو هم سفارش کن...یا علی
علی زمانی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۳۷ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۵
3
8
خیلی عالی بود واقعا استفاده کردم
شهلا زمانی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۴۸ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۵
1
10
:( دلم شکست
امید
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۳:۵۷ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۵
2
5
زیبا بود
خدا همه ما رو عاقبت به خیر کنه
زهرا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۳۳ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۶
1
6
عالی بود و گریه ام در امد
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۴۵ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۶
4
4
خیلی قشنگ بود
افشین
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۱:۵۲ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۶
0
8
قربون امام حسین برم که........................(هر چی بگم کمه)
امیرحسین
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۳:۳۸ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۸
2
3
یا مهدی صاحب الزمان (عج) نزار آبروی ما پیش مادرت خانم فاطمه الزهرا س بره یا علی دستم بگیر تو دستگیر عالمی
زهرا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۱:۵۹ - ۱۳۹۲/۰۹/۰۱
0
5
اینو با اهنگش گوش بدی اخرشه
مراد
|
United States
|
۰۰:۵۷ - ۱۳۹۲/۰۹/۰۲
2
4
ازاین واقعیات بیشتر بنویسین
محمد ع
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۹:۳۵ - ۱۳۹۲/۰۹/۰۳
0
6
خاک بر سر من بی لیاقت که ته دلم حتما اینقد خرابه که اقا از این علی اقای گندابی هم کمتر دوسم داره .....
محمد رضا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۲:۱۰ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۰
1
5
عالی بود
امیر
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۳۸ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۶
0
7
خیلی عالی بود اشکم در امد ممنون
elaheh
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۵:۳۵ - ۱۳۹۲/۰۹/۱۸
1
6
خوش به سعادتت علی گندابی...
omid
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۷:۱۲ - ۱۳۹۲/۰۹/۲۳
0
4
سلام ممنون از همه دوستان عزیز خودم که همچین اهنگ ها رو میذارند تا امثالی مثل ما که میگیم لاتیم و ناموس پرستیم به سر مون بخوره ومثل علی گندابی توبه کنیم
رضا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۶:۲۸ - ۱۳۹۲/۱۰/۰۵
1
3
خدایا یه نگاهی هم به ما کن.
مریم
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۰۹ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۲
0
4
وااااای خیلی زیبا بود قربون خدا برم که مهربون ترازاون کسی نیست
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۷:۲۰ - ۱۳۹۲/۱۰/۱۵
2
5
میخوام عین علی گندابی شم
mohammad
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۲۸ - ۱۳۹۲/۱۱/۲۸
0
2
خیلی تاثیر گذار بود فک کنم ی نمه عوض شدم
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۱:۳۰ - ۱۳۹۳/۰۱/۱۳
0
2
عالی بود..میشه ما هم مثل علی گندابی ها بشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سعید حنیفه زاده
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۷:۳۸ - ۱۳۹۳/۰۱/۲۶
0
3
من هر وقت به داستان علی گندمی گوش کردم نتونستمجلوی اشکامو بگیرم خدا توفیق گناه نکردنو به همه قسمت کنه انشاالله
صادق
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۸:۱۷ - ۱۳۹۳/۰۲/۰۵
0
0
واقعا خیلی برام داستان جالبی بود خدا نصیب همه کنه
مریم
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۰:۴۲ - ۱۳۹۳/۰۲/۰۶
0
1
حرف نداشت.
یا حسین (ع)
مهرداد
|
Indonesia
|
۲۱:۴۵ - ۱۳۹۳/۰۲/۱۲
0
1
خدا همه بنده هاشو دوست داره و منتظره یک بهانه ایست تا دست اونها رو بگیره مثل علی گندابی . عاقبت بخبر شدن یعنی این.
حبیب بنائیان
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۵۴ - ۱۳۹۳/۰۲/۲۲
0
1
واقعا از بهترین داستانهای تاریخ بود..
مختار
|
United States
|
۱۶:۲۳ - ۱۳۹۳/۰۲/۲۶
1
0
التماس دعا یا حسین
فاطمه
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۱۵ - ۱۳۹۳/۰۳/۱۵
0
1
سلام عالییییییییییییییییییییی بودددددددددددددد....
غلامرضا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۱۴ - ۱۳۹۳/۰۳/۱۵
0
2
خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و مارستگار
علی جعفریانی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۰۸ - ۱۳۹۳/۰۳/۱۹
0
1
سلام . شخصی که روضه علی گندابی رو میخونه اسمش چیه ؟؟؟ ممنون
مهدی
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۵۷ - ۱۳۹۳/۰۳/۳۱
0
1
سلام. آره داستانش بسیار زیباست و فیلمش هم درست کردن که میتونین به طور کامل و یا قسمتی از سایت آپارات دانلود کنید
(www.aparat.com)
علی اصغر
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۱:۲۹ - ۱۳۹۳/۰۴/۲۴
0
0
خیلی عالی بود، کاش ما هم مثل علی گندابی لیاقت داشتیم خاک برسر ما که دست از گناه بر نمی داریم و توبه نمی کنیم
ali
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۲:۵۱ - ۱۳۹۳/۰۴/۲۶
0
0
ای کاش منم...
پریناز پارسا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۷:۱۶ - ۱۳۹۳/۰۵/۲۰
0
0
من همیشه داستان این علی گندابی رو گوش میدم مخصوصا اگه حالم گرفته باشه گوش میدم وآروم میگیرم.
رقیه فرد
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۶:۱۱ - ۱۳۹۳/۰۶/۰۱
0
0
سلام من وقتی که اولین بار این داستان رو گوش کردم اشک تو چشمام حلقه زده بود و واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم ازتون متشکرم
یزدان
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۸:۵۷ - ۱۳۹۳/۰۶/۰۶
0
0
خیلی عالی بود
سلام
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۴:۰۷ - ۱۳۹۳/۰۶/۰۹
0
0
سلام واقعا این شیخ راس میگه ها هر وقت میگم برام تازگی داره و من هم هر وقت گوش میکنم برام تازگی داره..خیلی خوب بود
زهرا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۰۸ - ۱۳۹۳/۰۶/۱۶
0
0
یعنی میشه منم اول آدم بشم بعدش شهید....
zahra
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۸:۱۵ - ۱۳۹۳/۰۶/۱۶
0
1
من خودم عاشق رفتن به کربلا هستم اما من به شما می گم اقا ابولفضل دست ادمو یه جوری می گیره که خودتم نمی دونی از کجا کمک اومد تجربه کردم حقیقت داره با دل پاک متوسل شو ببین راسته یا نه
محمد
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۱:۱۹ - ۱۳۹۳/۰۷/۰۴
0
1
خیلی خوب بود
امیر
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۲:۵۴ - ۱۳۹۳/۰۸/۰۱
0
0
عالی بود.متل این داستانارواز کجا دانلود میشه کرد.اگه کسی داره برام ایمیل کنه .ممنون میشم
مصیب
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۸:۲۹ - ۱۳۹۳/۰۸/۱۲
0
0
خیلى عالى بود این داستان را امروز از رادیو خراسان شمالى شنیدم واقعا تحت تاثیر قرار کرفتم
لیلا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۱:۵۱ - ۱۳۹۳/۰۸/۱۸
0
0
به نظرم یه جایی یه خوبی یا.لطفی به کسی کرده که این توفیق نصیبش شده
یه بنده خدا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۱:۰۴ - ۱۳۹۳/۰۸/۲۲
0
0
خــــــــــــــــــــــــــــــیلی عالی بود . خوش به حال علی
alireza
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۰۲ - ۱۳۹۳/۰۹/۱۴
1
0
من فیلم توبه علی گندابی رو دیدم . این متن و صوت رو هم که دیدم و شنیدم واقعا تحت تاثیر قرار گرفتیم . ولی یه سوال دارم .تاریخ مرگ علی گندابی کی بود ؟
عالی بود ممنونم ازتون
نسرین
|
Iran, Islamic Republic of
|
۲۳:۳۳ - ۱۳۹۳/۰۹/۲۲
0
2
رو گوشیم داشتمش چند سال پیش که داداشم فوت شد هروقت اینو گوش میدادم هرموقع از سال توی هرساعتی از شبانه روز اول زار زار گریه میکردم بعد آروم میشدم.اگه روزی 100 بار گوش میدادم برام جالب بود .حالا تونستم دوباره گوش بدم همون حالو دارم.خوشبحال علی گندابی ها.....
نون بربری
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۸:۱۲ - ۱۳۹۳/۰۹/۲۵
0
0
زیبا بود
فاطمه چلندر
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۸:۱۲ - ۱۳۹۳/۱۰/۱۴
0
0
عالی بود موهای تنم سیخ شششششد یا علی
رسول
|
United States
|
۲۳:۲۱ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۷
0
0
بخدا عاشق علی گندابیم ای خدا مارم ب راه درست بگشون
یه بنده خدا
|
Netherlands
|
۰۰:۲۱ - ۱۳۹۳/۱۱/۲۰
0
0
کسانی بلاخره بودند و هستند که با یک عمل از اون رو به اون شده اند مثل ..... حر .....قاسم جگرکی ..... علی گندابی ووووو غیره --- اگر توانستی اینجوری باشی .
حسین
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۴۳ - ۱۳۹۳/۱۱/۲۷
0
0
خیلی داستان زیبای فکر میکنم هرکسی این داستان بشنو مثل منکه یک بنده گناه کارم توبه میکنه
الهام
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۷:۳۸ - ۱۳۹۳/۱۲/۱۲
0
1
واقعا عالی بود خیلی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم.خدا مارو عاقبت بخیر کنه...امین...
reza azizi
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۰:۲۶ - ۱۳۹۴/۰۲/۰۶
0
0
خ یلی خیلی عالیه
نظر شما

نام:

ایمیل:

* نظر:

جسد سالم شهید پس از 13 سال+تصاویر


روزی است مثل روزهای دیگر. هشتصد شهید را مردم تشییع کرده و بردوش می برند تا محل معراج شهدای تهران. سخنرانی می شود. سینه زنی، مداحی و خداحافظ. من نمی روم. طبق روال همیشگی می مانم تا سوژه شکار کنم.

به گزارش بولتن نیوز به نقل از  باشگاه خبرنگاران، وبلاگ خاطرات جبهه در جدیدترین نوشته خود آورده است:

روزی است مثل روزهای دیگر. هشتصد شهید را مردم تشییع کرده و بردوش می برند تا محل معراج شهدای تهران. سخنرانی می شود. سینه زنی، مداحی و خداحافظ. من نمی روم. طبق روال همیشگی می مانم تا سوژه شکار کنم. زمزمه ای میان بچه های معراج است. می گویند: سه تا از شهدا گوشتی هستند ... بدن شان سالم است ...

جا می خورم. خیلی جالب است پس از سیزده سال، بدن سالم باشد. می روم سراغ شان. سراغ حاجی بیرقی مسئول معراج شهدا؛ قبول نمی کند که عکس بگیرم. سراغ همه می روم. سید حسینی، رنگین و هر کس که می شناسم. نمی شود. آخرش حاجی بیرقی می گوید:
حالا برو تا بعدا ببینم چی می شه ...
*
چه قدر سخت بود. به هردری زدم، نمی شد. عجیب به سرم افتاده بود بروم تفحص. به هر کسی می گفتم، سریع بهانه می تراشید. نه سابقه جبهه برای شان اهمیت داشت و نه خبرنگاری. دست آخر دوستی و رفاقت و در یک کلام پارتی بازی، کار خودش را کرد و رفتم. محمد شهبازی و سید احمد میرطاهری واسطه شدند تا بروم و چشمم بیفتد به فکه و شهدا.
*
ساعت از یک نیمه شب گذشته است. ساک دوربین را می اندازم دوشم. پسرکوچکم سعید که هنوز بیدار است، بهانه می گیرد. می گویم:
- می رم معراج شهدا عکس بگیرم.
می گوید: تو که صبح اون جا بودی، دیگه این وقت شب از چی می خوای عکس بگیری؟!
ولی می روم. خیابان ها خلوت است و سکوت حکم فرما. گاز موتور را می گیرم. ذکریات ومراثی ای را که درذهن دارم، با خود زمزمه می کنم. همه اش فکر این هستم که با چه صحنه ای روبه رو خواهم شد. چه گونه بدن شان سالم مانده. چه سرّی در میان است؟ در همین افکار غوطه ورم که یکی دوبار نزدیک است تصادف کنم.


می رسم به کوچه محل معراج شهدا. سربازی در را باز می کند و داخل می شوم. کامیون ها روشن هستند و منتظر تا شهدا را داخل شان بگذارند. هرکدام متعلق به یک شهر و شهرستان هستند. سراغ حاجی بیرقی را که می گیرم پیدایش می کنم. در حیاط پشت دارد ترتیب قرارگرفتن شهدا را درکامیون وارسی می کند. خیلی دقت دارد تا اشتباهی صورت نگیرد. جلو می روم و خسته نباشید و سلام و علیک. تعجب می کند. چشمش که به ساک دوربین عکاسی روی دوشم می افتد، با خنده ای که انبوه خستگی کار چندروزه اخیر از آن سرازیر است، می گوید:
- این وقت شبم ول نمی کنی خبرنگار؟ مگه تو خونه و زندگی نداری؟
- خودتون گفتین که بعدا بیام. حالا هم اومدم ...
با تعجب می گوید:
- برای چی؟
تا می گویم آمده ام تا از آن شهدا عکس بگیرم، خنده ای می کند و می گوید:
- وقت گیر آوردی ها. مگه روز خدا رو ازت گرفتن؟
و نمی شود.
سرشان بدجوری شلوغ است.حق هم دارند. اصرارهایم ثمری نمی بخشد، ناکام و شکست خورده برمی گردم خانه. خیلی حالم گرفته می شود. بغض گلویم را می خراشد که نکند نتوانم آنها را ببینم. می گویند دوتای آنها پلاک ندارند، فقط چهره شان مشخص است. هرکس می تواند باشد. هاتفف بوجاریان، طوقانی، دائم الحضور یا ...
*
چه قدر سخت بود و عذاب آور. چشم ها زُل زده بودند به محلی که پاکت بیل مکانیکی فرود می آمد. همه را هیجان و اضطراب فراگرفته بود. هرکس می خواست اولین نفری باشد که بدن شهید را می بیند. لب ها می جنبیدند. همه ذکر می گفتند. صلوات بازارش در فکّه گرم بود. پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی، بر سنگر دیده بانی پاسگاه30 فکه در احتزاز بود. خورشید دیگر داشت درپشت تپه ها فرومی رفت. سرخِ سرخ شده بود. هربار بیل مکانیکی زمین را می کند، با خود می گفتم:
حالا کدام شهید را با چه چهره و مشخصاتی پیدا خواهیم کرد؟
ولی نشد. وقتی سوار ماشین شدیم که برگردیم، دیگر هوا تاریک بود. کسی جز ما، در راه نبود. جاده شنی را زیرپا گذاشتیم تا دوباره فردا صبح به امید خدا، همین راه را باز گردیم.
*
دو روزی از وعده ای که حاجی بیرقی داده، می گذرد. هرچه اصرار می کنم، ثمری نمی بخشد. هزار صلوت نذر می کنم. و این آخرین سلاح درماندگی ام است.
صبح است و یک راست از سرکار آمده ام معراج شهدا. همه هستند. سیداحمد حسینی را می کشم یک گوشه و می گویم:
- پدرآمرزیده بگم جدّت چی کارت کنه؟ مگه خودت نگفتی بعدا؟
می خندد و می گوید:
- من که به کسی قول ندادم!
رنگین هم می اندازد گردن حاج بیرقی و می گوید:
- هر چی که حاجی بگه.
آقای آشنا هم که دیگر هیچ؛ تا حاجی بیرقی نگوید اصلا نمی خندد! بدجوری حالم گرفته می شود. دست از پا درازتر می خواهم برگردم. دو سه روز دیگر تاسوعا و عاشوراست.
می گویند یکی از آنها را می خواهند روز عاشورا تشییع و دفن کنند. اگر او را نبینم، خیلی بد می شود. حتما باید او را ببینم.
*
آفتاب بهاری در فکه با گرمای تابستانی می تابید. عرقِ صورت ها با چفیه پاک می شد. کنار سیداحمد میرطاهری ایستاده بودم. علی آقا محمودوند - همان گونه که بچه ها صدایش می زنند - پشت بیل مکانیکی نشسته بود و کار می کرد. بر روی بازوی بیل، این شعر با خطی زیبا نوشته شده بود:
گُلی گم کرده ام می جویم او را            به هر گُل می رسم می بویم او را
اگر جویم گلم را در بیابان                      به آب دیدگان می شویم او را
هربار پاکت بیل میان گُل های کوچک سفید و زرد در سینه سخت زمین فرومی رفت، این شعر را با خود زمزمه می کردم.
چشم هایم گرد شده بود به زیر پاکت بیل. در همان حال با آقاسید حرف می زدم. از خاطراتش می گفت ... ناگهان سیاهی پوتینی مرا واداشت تا فریاد بزنم:
- علی آقا نگه دار ... علی آقا نگه دار ...
به محض این که بیل از حرکت بازایستاد، پریدم وسط چاله. خودش بود، شهید. ذکر صلوات فراگیر شد. آن قدر که نگهبان پاسگاه30 در برجک نگهبانی، سرک کشید تا ببیند چه پیدا کرده ایم.
آرام و با احتیاط فراوان، پنداری ارزش مندترین چیز را یافته اند، خاک ها را با ملایمت تمام کنار زدند. آرام و بدون این که ضربه ای به استخوان ها و اسکلت بدن شهید وارد شود. چه قدر احساس دل سوزی! انگار بدن انسان زنده ای را از زیرخاک بیرون می آورند. به شایعات و چرت و پرت هایی که در شهر و حتی بین بچه های خودی رواج داشت، نمی آمد. باید دید تا فهمید.
جمجمه شهید که پیدا شد، همه صلوات فرستادند. آخرش چشمم به جمال آن شهیدی که هرلحظه منتظر آمدنش بودم، روشن شد.
*
گلعلی بابایی هم آمد به معراج. دست آخر او را پُرمی کنم تا به حاجی بیرقی بند کند. حاجی می گوید:
- روز تاسوعا بیایید برای دیدن و عکس گرفتن.
ساعت شش یا هفت است دیگر آفتاب می خواهد وداع کند. خیلی حالم گرفته می شود. سه چهار روز است می آیم و می روم، ولی سعی می کنم از پا نیفتم. اگر قرار باشد در تهران این گونه زود ناکام و ناامید شوم، پس بچه هایی که یک هفته یا ده روز تمام زمین و زمان فکه را می کاوند بلکه یک شهید پیدا کنند، باید چه کنند؟

دیگر واقعا ناامید شده ام. آخرش حاج بیرقی راضی می شود و به آشنا می گوید:
اینارو ببر سالن و فقط آن دوتا شهید رو نشون شون بده. بذار اینم عکس بگیره.
کلی خوشحال می شوم. باورش برایم مشکل است. داخل سالن می شویم. سر از پا نمی شناسم. آشنا جلوتر می رود و درِ سردخانه را باز می کند. وقتی علت در سردخانه گذاشتن آنها را می پرسم، جواب می گیرم:
- از بس بچه ها می آیند اینها را نگاه کنند، در سردخانه پنهان شان کرده ایم.
دوتابوت کوچک شاید هرکدام به طول یک متر، از سردخانه خارج می شوند. در ندارند، فقط روی شان پرچم انداخته اند. با ذکر صلوات جلو می روم. گلعلی بابایی هم فقط ذکر می گوید. پرچم را آرام و با احترام خاص کنار می زنم. الله اکبر!


چهره ای به روشنی خورشید مقابل دیدگانم ظاهر می شود. چه قدر زیباست. هرچه بخواهم بگویم، خود تصویر می گوید. یک لحظه احساس می کنم تابلوی نقاشی ای جلویم پرده برداری  می شود! گیج و مبهوت می شوم. مقابلش زانو می زنم. جلوتر می روم. گلعلی بابایی می گوید:
- مگه نمی خوای عکس بگیری؟
یادم می اندازد! سریع دوربین را آماده می کنم. از پشت ویزور دوربین هم می شود حال کرد!
هر چه صورت را در چشم دوربین قرار می دهم، راضی نمی شوم و شاید او هم راضی نیست. هر دفعه دکمه شاتر را می زنم، قدمی جلوتر می روم. و بازعکس دیگر.
*
محل کشف بدن را کاملا وارسی نمودیم. خاک های منطقه را با سَرَند جست وجو کردیم؛  ولی از پلاک شهید هیچ خبری نشد. سرانجام وقتی ناامید از یافتن پلاک خواستیم به مقر برگردیم، سید میرطاهری درحالی که شهید را داخل کیسه ای پارچه ای سفید بردوش می کشید، رو به محل کشف، ادای برنامه های روایت فتح را درآورد و آوینی وار گفت:
- ای شهید، تو خود نخواستی پلاکت را به ما نشان دهی و خودت را به ما بشناسانی، اما چه  باک. هر چه خودت می خواهی ..!
*
حاجی بیرقی می گوید:
- این دو شهید پلاک ندارند و فعلا مجهول الهویه هستند؛ مگر این که خانواده های شان از روی چهره آنان را بشناسند. ولی آن یکی "عبدالله علایی کاشانی"، پلاک دارد. آن هم پلاکی که پوسیده و نصفه نیمه است و خیلی سخت توانستیم او را شناسایی کنیم.


گلعلی پرچم روی آن یکی را نیز کنار می زند. این چهره اش کامل تر است. نیمه بالایی بدن و یک دستش هم وجود دارد. حال اینها چه گونه مانده اند؟ الله اعلم.
ولی آن چهره چیز دیگری است. آرام صورت را برمی دارم. همه بدن اسکلت و استخوان شده اند و قسمت پشت سر، به طور کامل بر اثر ترکش خمپاره از بین رفته است. فقط جلوی صورت مانده است با چشمان، لبان و سیمای زیبا.
عکس پشت عکس. سیر نمی شوم. رویش را می بوسم. محاسن نرم و مژه ها برجای خود قراردارند. دستی برپیشانی و ابروهایش می کشم. سرگرم او هستم. سربازها می روند .فقط من می مانم و گلعلی بابایی. کلی صفا می کنیم. سعی می کنم از هر زاویه ای عکس بگیریم.
نیم ساعتی که می گذرد، آشنا می آید و می گوید:
- کارتون تموم نشد؟ بازم می خوای عکس بگیری؟
و من که نگاهم پشت دوربین است، فقط تبسمی تحویلش می دهم. بار دیگر پرچم را کنار می زنم و نگاهی و بوسه ای دیگر. هردو را می گذارند داخل سردخانه. می خواهیم برویم که حاجی بیرقی وارد سالن می شود. رو می کند به آشنا و می گوید:
- پیکر شهید علایی رو هم بیارید باز کنید.
جا می خورم. تابوت را که روی سه تابوت دیگر است، می آورند وسط سالن. پرچم را از روی آن می کشند. همه می نشینند. انگشت ها را می گذارند روی تابوت و ... فاتحه.

درِ تابوت باز می شود. بدنی به درازای کامل یک انسان، داخل آن قرار دارد. کفن را بیرون می آورند و روی زمین می گذارند. باز که می کنند، مات می مانم. بدنی کامل مقابلم دراز کشیده است. نیمه سالم. می گویند هر سه تای اینها را در منطقه طلائیه، همان جایی که زمستان سال 62 آتش و خون بود، یافته اند. حاجی می گوید:
- هنگامی که بچه ها پیکر شهید عبدالله علایی کاشانی رو پیدا می کنند، هنگام درآوردن از خاک، بیل به گردن او اصابت می کند و پنج - شش قطره خون از محل زخم بیرون می زند. قبل از این که درمورد چگونگی پیکر شهید به خانواده اش چیزی بگیم، چندتایی از بچه های سپاه رفتند خونه شون و از مادرش درباره حال و هوای معنوی عبدالله سوال کردند. او گفته بود هیچ وقت غسل جمعه اش ترک نمی شد، خیلی مقیّد بود به خواندن زیارت عاشورا و مدام به زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) می رفت.

نمی دانم چه بگویم. سریع زانو بر زمین می گذارم و برگردنش که خاک روی آن را فراگرفته، بوسه می زنم. چند عکس که می اندازم، فیلم تمام می شود. بدن را داخل پارچه ای سفید می گذارند و با یک صلوات به محل قبلی منتقل می کنند.

خیلی عجولانه از حاجی بیرقیف آشنا، سیداحمد حسینی، رنگین و همه بچه های معراج شهدا تشکر می کنم. با گلعلی خداحافظی می کنم و سریع می روم به عکاسی در میدان فردوسی تا هرچه زودتر عکس هارا ظاهر کنم. خیلی اضطراب دارم که نکند عکس ها خراب شده باشند. نکند نور کافی نبوده باشد، نکند ...
و چندتایی از آن عکس ها می شوند این که می بینید.

برچسب ها: شهید ، جسد ، جنگ ، سالم

شما می توانید مطالب و تصاویر خود را به آدرس زیر ارسال فرمایید.


info@bultannews.com

توبه شعوانه


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در بصره زنى بود عیاش و خوشگذران به نام شعوانه که نام هیچ مجلس ‍ فسادى از او خالى نبود. از راههاى نامشروع مال و ثروت زیادى جمع آورى کرده ، و کنیزانى را در خدمت گرفته بود. روزى با چند کنیزک از کوچه اى گذر مى کرد، به در خانه مردى صالح که از زهاد و وعاظ آن عصر بود رسید، خروش و فریادى شنید که از آن خانه بیرون مى آمد. گفت : در بصره چنین ماتمى هست و ما را خبر نیست ! کنیزکى را به اندرون فرستاد تا ببیند چه خبر است . او داخل خانه رفت و مدتى گذشت و بیرون نیامد. کنیز دیگرى فرستاد، که بعد از مدتى از او هم خبرى نشد.
شعوانه با خود گفت : در این کار سرى است ، این ماتم مردگان نیست که برپاست ، این ماتم زندگانست ، این ماتم بدکاران است ، این ماتم مجرمان است ، این ماتم عاصیان و نامه سیاهان است ، خوب است خودم به اندرون روم ببینم چه خبر است ، وقتى داخل خانه شد آن مرد عابد صالح را دید که در بالاى منبر این آیات را تفسیر مى کند که :
اذا راتهم من مکان بعید سمعوا لها تغیظا و زفیرا، و اذا القوامنها مکانا ضیقا مقرنین دعوا هناللک ثبورا، لا تدعوا الیوم ثبورا واحدا وادعوا ثبورا کثیرا
چون آتش دوزخ آنان را از مکانى دور ببیند، خروش و فریاد خشمناکى دوزخ را از دور به گوش خود مى شنوند، و چون آن کافران را در زنجیر بسته بر مکان تنگى از جهنم در افکنند، در آن حال همه فریاد و واویلا از دل برکشند، به آنها عتاب شود که امروز فریاد حسرت و ندامت شما یکى (دو تا) نیست بلکه بسیار از این آه و واویلاها باید از دل بر کشید.
این کلمات چنان بر قلب شعوانه نشست که شروع به گریه کرد و گفت : اى شیخ من یکى از روسیاهان درگاهم ، گناهکار و مجرمم ، آیا اگر توبه کنم حق تعالى مرا مى آمرزد؟ شیخ گفت : خداوند گناهان تو را آمرزد اگر چه به اندازه گناهان شعوانه باشد.
گفت : اى شیخ شعوانه منم اگر توبه کنم خدا مرا مى آمرزد؟ گفت : خداوند تعالى ارحم الرحمین است ، البته اگر توبه کنى آمرزیده مى شوى . شعوانه از کارهاى بد خود دست برداشت و توبه کرد، به صومعه اى رفت ، و مشغول عبادت شد، مدام در حالت ریاضت و سختى بود بنحوى که بدنش گداخته شد، گوشتهاى بدنش آب گردید و به نهایت ضعف و نقاهت رسید.
روزى نظرى به وضع و حال خود انداخت ، خود را بسیار ضعیف و نحیف دید، گفت : آه آه در دنیا به این حال و روز افتادم ، نمى دانم در آخرت چگونه خواهم بود؟! ندایى به گوشش رسید که : دل خوش دار و ملازم درگاه باش ، تا ببینى روز قیامت حال تو چگونه خواهد بود.